امروز تصمیم گرفتیم با هیچکی حرف نزنیم و صمیمی نشیم و خودمون یه تیم دو نفره باشیم که قصر می‌سازن با آجرایی که پرت کردن سمتشون و از این حرفا. ولی ۲۵۷۸۵۴ نفر رو دیدیم. حتی اونایی که یه هفته نبودن و سرما خورده بودن و از مسابقه برگشته بودن، امروز خوب شدن و از مسابقه برگشتن و خلاصه نشد که ما امروز لبخند همایونی‌مون رو دریغ کنیم و یکم کرواتی‌طور و جدی بریم در ملأ عام. حالا اینکه چرا و داستان چیه هم بمونه پیش بقیه‌ی مجهولات.

و بعد سر یکی از کلاسا یکی از بچه‌ها این مکالمه رو با من شروع کرد: «تو دوست من می‌شی؟»

«آره حتماً»

«اینا زخمیمون می‌کنن. من حاضرم جونمم برای دوستم توی این کلاس بدم.»

و همینطور که صندلی منو به‌سمت خودش می‌کشید تا بهش نزدیکتر بشم جزوه‌م رو ازم گرفت و شروع کرد به نوشتن ...

+البته دلیلش این بود که شب قبلش رفتیم تو اتاق یکی از بچه‌ها با جودی و با دوتا از بچه‌های حقوقی ترم آخر حرف زدیم و تا ساعت ۱ اینا مشغول بودیم و چیزای عجیب و غریبی گفتن و ما هم تصمیم گرفتیم یه مدت به مغز و روابط اجتماعی‌مون فرصت بدیم و تا یه مدت با کسی برنامه‌ی آشنایی و دوستی نریزیم. من خودم به شخصه انقد این مدت با آدمای مختلف به راحتی ارتباط گرفتم که خودم یادم رفته! جدا نیاز دارم یه مدت با همین آدمای رندوم دور و برم فقط در ارتباط باشم و یکم به خودم فکر کنم. جدی میگم! احساس میکنم یه مدتیه خودمو تحلیل و آنالیز نکردم و فقط دارم میرم جلو. باید خودمو مرور کنم و تست بزنم!


برچسب‌ها:
دانشگاه
+ تاریخ | دوشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۲ساعت | 16:38 نویسنده | ستاره دریایی |