|
|
از نگران کردن آدما بدم میاد. دیشب یهو مودم اومد پایین. قبلش با جودی رفتیم توی حیاط بستنی خوردیم و به گربهها غذای گربه دادیم و من یکم بعد گفتم من میرم بالا. شاید چون جسمم منو به سمت ترجمه همراهی نمیکرد. شاید چون این هفته جزوههامو کامل ننوشته بودم و مرور نکرده بودم. شاید از این میترسیدم دومینووار از جزوهها و مطالب عقب بیفتم. با اینکه سر کلاسا خوب گوش میدم و توی خوابگاه فقط یه سری چیزا رو که نفهمیدم میخونم. از اینکه یه مدت از خودم دور شدم بدم میاد. سرم گرمه به نمیدونم چی. انرژی جسمیم خیلی کمه. نمیدونم دارم تلقین میکنم یا واقعا اینجوریه ولی واقعا انرژی کاری رو ندارم. حتی ارادهش رو هم ندارم. انگار خدا یه مدته ارادهی منو گرفته ازم. خدایا... خودت رحم کن. برچسبها: دغدغه جات
+
تاریخ | چهارشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۲ساعت | 8:15 نویسنده | ستاره دریایی
|
|