از نگران کردن آدما بدم میاد.
از اینکه سوار ماشین بشم و نگم من دارم راه میفتم.
از اینکه اگه رسیدم خبر ندم.
یا وقتی حالم خوبه تظاهر کنم خوب نیستم.
حتی وقتایی که حالم خوب نیست و می‌پرسن "چرا ناراحتی؟"
می‌دونم نباید انتظار داشته باشم همیشه خوشحال و شاد و خندان باشم برای بقیه. اما نمی‌خوام آدمایی که برام مهمن منو اینجوری ببینن. چون وقتی حالم خوب نیست لب‌هام قفل می‌شه. نمی‌تونم حرف بزنم. و این شدیدترین نوع حالِ بد منه.

دیشب یهو مودم اومد پایین. قبلش با جودی رفتیم توی حیاط بستنی خوردیم و به گربه‌ها غذای گربه دادیم و من یکم بعد گفتم من می‌رم بالا. شاید چون جسمم منو به سمت ترجمه همراهی نمی‌کرد. شاید چون این هفته جزوه‌هامو کامل ننوشته بودم و مرور نکرده بودم. شاید از این می‌ترسیدم دومینووار از جزوه‌ها و مطالب عقب بیفتم. با اینکه سر کلاسا خوب گوش می‌دم و توی خوابگاه فقط یه سری چیزا رو که نفهمیدم می‌خونم.

از اینکه یه مدت از خودم دور شدم بدم میاد. سرم گرمه به نمی‌دونم چی. انرژی جسمی‌م خیلی کمه. نمی‌دونم دارم تلقین می‌کنم یا واقعا اینجوریه ولی واقعا انرژی کاری رو ندارم. حتی اراده‌ش رو هم ندارم. انگار خدا یه مدته اراده‌ی منو گرفته ازم. خدایا... خودت رحم کن.


برچسب‌ها:
دغدغه جات
+ تاریخ | چهارشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۲ساعت | 8:15 نویسنده | ستاره دریایی |